هیچ کسی نیست مرا یاد کند......


[ بازدید : 108 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 8 بهمن 1396 ] [ 22:15 ] [ tabasom ]


شب یلدای خیلی بدی بود.ب شدت ناراحتم و دوس ندارم هیچ وقت در اینده مرورش کنم.هرچند که مطمینم بارها و بارها دربارش حرف زده میشه و فقط پیش خودم میگم ای کاش اون اتفاقات نیفتاده بود.ای کتش طاها تو اتاق نمونده بود و درنمیشکست ای کاش طاها شیطنت نکرده بود و شیشه کتاب خونه نمیشکست و ای کاش لااقل امشب خود مهرداد اینجا بود و قضیه بهتر تموم میشد.دلم بینهایت برای خاهرم و حودم میسوزه.ب درک که برادرامون از ما خیلی پولدارترن.ب درک که بابامون پولداره.بیچار شوهرای ما خب در همین حد دارن.چقد مقایسه و چقد ترحم.خدایا تو نزار دنیا همینطور بمونه.تو کمک کن ب خاهرم.از ته دلم دوسش دارم.خدایا تو کمک کن....


[ بازدید : 94 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 1 دی 1396 ] [ 0:47 ] [ tabasom ]


چ روزایه خوبی داره سپری میشه.خداروشکر همه چی روبراهه و من دارم نهایت لذت رو از مرخصی 6 ماهم و از بودن درکنار همسروپسرم میبرم.کاش این روزا هیچ وقت تموم نشن.خدایا شکر.ی هفتس که امیرحسین 6 ماهش تموم شده و وارد 7 ماهگی شده.چقدر روز ب روز دوست داشتنی تر میشه.خدایا میسپارمش ب خودت


[ بازدید : 90 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 19 آذر 1396 ] [ 23:59 ] [ tabasom ]


بعضی شبا که بیخابی میزنه ب سرم.غرق میشم تو افکارم.یاداتفاقات گذشته میفتم.هی باخودم مرورشون میکنم و بخاطر حال الانم خداروشکر میکنم.تو این چند ماه اخیر انقد سختی کشیدم که ب قول اطرافیانم حسابی اب دیده شدم.وقتی فک میکنم 2 مااااه تمام هرروز رفتم رودان و برگشتم ب خودم میگم افرین ب استقامتم.وقتی فک میکنم چقد حرفا رو شنیدم از مادرشوهرم و جوابی ندادم میگم افرین ب گذشتم.اره همه این حرفها و شلوغیا و خستگیا رو فقط و فقط بخاطرامیرحسین گلم تحمل کردم.با خودم گفتم عیبی نداره من حاضرم اذیت بشم اما بچم نه.وقتی یاد دوران حاملگیم میفتم و اتفاقاتش اینکه چقد بستری شدم چقد مریضی کشیدم چقد درد کشیدم میگم مرحبا ب تحملم.اره همشون خداروشکر گذشتن.اما من نگرانم.نگران چند ماهه دیگه که دوباره باید برم سرکار.کی قراره از بچم نگهداری کنه.چطور بزارمش و برم.اصلا قراره منو تو کدوم قسمت بفرستن.خیلی استرسشو داشتم.اما بازم اینبنار مث سریای قبل توکل میکنم ب خدا و توسل میکنم ب امام زمان و ازشون میخام هرچی که ب صلاحمه رو پیش روم بزارن.خدا خودش وسیله سازه.همینطور که کمک کرد فاطمه بیادو ب بچم شیر بده تا پسرم اذیت نشه.همین که باعث شد مرخصیم حور بشه و ی مدت کنار بچم باشه و....اگه بخام بنویسم فک کنم باید صدهاخط بنویسم از الطافش.خدایا ممنونم ازت والهی شکر.کمک کن بنده خوبی باشم برات..


[ بازدید : 109 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 0:36 ] [ tabasom ]


12 روز دیگه امیرحسین وارد شش ماهگی میشه.و منو علی روزشماری میکنیم برای جوونه زدن اول دندونش.برای اینکه بتونه بخزه وبشینه.هرچقد که بزرگتر میشه شیرینتر میشه.دوست داشتنی ترو جیگرتر.خدایا شکرت بخاطر پسرم.این روزا جز بهترین روزای عمرمه و چقدر خوشبختیم.الهی شکر...


[ بازدید : 70 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 5 آبان 1396 ] [ 2:17 ] [ tabasom ]


خیلی روزای سخت و پر استرسی رو میگذرونم.اما بلخره فردا تکلیفمون معلوم میشه.چقد تغییرات برام سخته.استرس زیادی دارم.اصلا نمیتونم پیش بینی کنم که چ اتفاقاتی قراره بیفته.انقد خسته ام که حد نداره.دلم ارامش و ثبات میخاد.نگرانم.از ته دلم دعا میکنم و اروز که حداقل فردا خبرای خوبی بشنوم.دوست داشتم تو ی دشت یا روی کوه بودم و با تمام وجود بلند فریاد میزدم و خدارو صدا میکردم.خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتو کمکمون کن..


[ بازدید : 75 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 22:08 ] [ tabasom ]


بعداز تولد امیرحسین عزیزم خیلی دردها رو تحمل کردم وخیلی اذیت شدم تا بچم ی کم خودشو بگیره.تازه همه چی روبراه شده بود و ما بی نهایت خوشحالو اروم بودیم.تا اینکه بحث کارم پیش اومد و این اوضاع تا بحال تو زندگیم انقد کلافه و بلاتکلیف نبودم.بازم خداروشکر که علی همه جوره همراهمه و حمایتم میکنه.بازم خداروشکر که خانوادهامون پشتمونن و نمیزارن تنها بمونیم.اما بااین اوصاف بیشتر از همه این منم که باید سختی زیادی رو تحمل کنم و بیشتراز همه غصه بخورم و استرس داشته باشم.هرچند خداروشاکرم بابت کارم اما کاش ی کم دیگه گذشته بود کاش بچم بزرگتر بود.کاش حداقل چند تا همکار داشتم کاش و کاش و کاش...اصلا نمیدونم چی پیش میاد خیلی سردرگمیم هممون نمیدونیم چکار کنیم نمسدونیم چ کاری درستع چ کاری نادرست.فک میکنم این بزرگترین چالش زندگیمونه...خدایا خودت کمکون کن ...


[ بازدید : 68 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 27 مرداد 1396 ] [ 18:31 ] [ tabasom ]

تولد امیرحسین عزیزم


بلخره بعداز کلی انتظارو استرس و دکترو سختیا و زجرها،فردا فرزند عزیزتراز جانم ب دنیا میاد.امیرحسین عزیزم نمیتونی حتی تصور کنی چقد و چقد و چقد لحظه شماری کردیم برای دیدنت.هرشب خابت رو میدیدم که تو بغلمی و فردا این موقعه همه چی تموم میشه و تو در کنارمونی.بی نهایت خوشحالم و خدارو شکر میکنم.انشالله که همه چی خوب پیش بره و همیشه صحیح و سالم باشی...خدایا ممنونم ازت و هزاران بار شکر...


[ بازدید : 91 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 12 خرداد 1396 ] [ 15:08 ] [ tabasom ]


ادم تو زندگی زورش ب بعضی چیزا نمیرسه مثل زمان،هرچقدر که تو عجله داشته باشی یا هرچقد که بخای زمان کند بگذره هیچ فایده ای نداره و عقربه های ساعت و گردش روز خیلی راحت و با ارامش مث همیشه میگذرن و وای ب روزی که منتظر باشی حس میکنی از لج تو هست که زمان نمیگذره.این روزا فقط دلم میخاد زمان زودتر بگذره و برسم به 13 خرداد و تولد امیرحسین.چون منتظریم خیلی زمان کندددددددد می گذرد و این برام کلافه کنندست.مدام روزا و تاریخا رو میشمارم و هی حساب کتاب میکنم و ب این فک میکنم هفته دیگه این موقع امیرحسین یک روزش هست و بعداز 9ماه چشم انتظاری میتونیم ببینیمش.روزای اخر خیلی سخت میگذره امیدوارم ب امید خدا ب سلامتی بگذره و امیرحسین سالم بدنیا بیاد.انشالله...
[ بازدید : 78 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 7 خرداد 1396 ] [ 7:38 ] [ tabasom ]


16 روز مونده تا تولد امیرحسین.خدایا خودت کمک کن تا ب سلامت بگذره و باارامش.و بچم صحیح و سالم باشه...
[ بازدید : 74 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ] [ 11:37 ] [ tabasom ]