شما در حال مشاهده نسخه موبایل وبلاگ

دنیای تبسم

هستید، برای مشاهده نسخه اصلی [اینجا] کلیک کنید.

عزیزم علی

خیلی ناراحتم خیلی زیاد خیلی زیاد.نمیدونم دلم برای علی بسوزه یا برای خودم.علی عزیزم الهی من بمیرم برای فداکاریت برای مردانگیت برای جسارتت.نمیدونم کجارو اشتباه کردیم که داریم این روزای سخت رو میبینیم.ولی بازم میگم شکر.خوبه که مشکل ایناست.خداروهزار بار شکر که تو هستی امیر هست سلامیم و همو دوست داریم.من مردانه پایت می ایستم.من باورت دارم و قدر تمام زحماتتو میدونم.نمیدونم چ مصلحتی توی این اتفاقات هست.خدایا میدونی حواست بهمون هست.داریم کم میاریم تو کمکون کن.نزاراینجور بمون...

این روزا اینجوری نمیمونه

میگذره میره...

4

با ندا و ماندانا نشستیم دور ی میز انگار معذب بودم نه بخاطر سرووضع خودم بخاطر پوشش بقیه اما ب روی خودم نیاوردم و خاستم عادی جلوه کنم نمیدونم شایدم دوست نداشتم چیزی ب دوستام بگن که مبادا دستم بندازن.بین جمعیت چشمم افتاد ب چن تا پسر که دورهم ایستاده بودن و صدای فهقه هاشون منو متوجه خودشون کرد.نداو ماندانا هم که مثل من داشتن اونارو میدیدن با شوخی و خنده درموردشون حرف میزدن.بین همشون که تیپای اسپورتی داشتن و ی جورایی میخاستن خودشون رو خاص نشون بدن اما یکیشون با بقیه انگار فرق داشت ی پسر قد بلند چهارشونه با ی ته ریش که چهرشو مذهبی نشون میداد تضا رنگ بین رنگ مو و ریش مشکی و پوست سفید چهرشو جذابتر کرده بود و با کت و شلواری مشکی که داشت تیپش تکمیل شده بود بر خلاف اونا که خیلی بلند میخندیدن و مسخره بازی و شوخیای الکی داشتن این سنگینتر ب نظر میرسید.

بعداز بریدن کیک و دادن کادوها دیگه کم کم مراسم رو ب اتمام بود.مژگان اومد پیشمونو گفت بیایید با خانواده و دوستای دیگم اشناتون کنم...نمیدونم چرا اما برام جالب شده بود که بدونم اون پسره کیه و چ نسبتی با مژگان داره.انگار نداو ماندانام بدشون نمیومد درموردشون بدونن با خنده بهشون اشاره کردنو گفتن مژی نگفته بود دوستای ب این باحالیم داری.مژگان درحالی که میخندید دستشو بالا بردو ازشون خاست بطرف ما بیان.برام سخت بود بخام تیزو دقیق ب چهرهاشون نگاه کنم اما سنگینی نگاهاشون رو میتونستم حس کنم.مژگان گفت معرفی میکنم پسرعمم مازیار و اون دونفرم پسرعموهام سعید و سامان هستن.مازیار مربی تئاتر هست و استقبال میکنه از هنرجوهای داوطلب.سینا و سامانم دانشجو بودن.بنظرم مازیار خیلی سرتراز همشون بود متانت و سنگینی که البته شاید غرورش بود خاصترش میکرد.بعداز احوالپرسی و اشنایی خدافظی کردیمو رفتیم.تو راه برگشت ب مازیار فکر میکردم...

3

بلخره پنج شنبه شب رسید تمام طول هفته درگیر کادو و انتخاب لباسم بودم چن باری با نداو ماندانا هم حرف زدم میخاستم نظر اونام بدونم.اخرشم ی انگشتر خریدم واسه مژگان.وتصمیم گرفتم ی لباس بلند مشکی بپوشم که کاملا پوشیده باشه وی ارایش خیلی ملایم و موهام رو جم کردم و فقط اجازه دادم ی کم توی پیشونیم رو پرکنه.ی کیف قرمز کوچیک دست گرفتم و رنگ لاکمم قرمز انتخاب کردم.چون از جزییات مراسم باخبر نبودم ترجیح دادم ی لباس پوشیده و خانمانه رو بپوشم.ب مامانم گفتم که امشبمو دیرتر میام تولد مژگانه.توی راه ندا و ماندانارو هم سوار کردم از لباسا و سرووضعشون تعجب نکردم.اخه میدونستم تواین جور مراسمات زیاد شرکت کردن و خیلی از روابط براشون عادیه مثل دست دادن با پسرا و نوع پوششون زیاد اهمیتی نداره براشون.بااینکه استرس داشتم اما سعی کردم ب روی خودم نیارم و عادی باشم.اما بهرحال میدونستم من ی اصولی دارم برای خودم که حاضر نیستم اونارو زیر پا بزارم وقطعا ارزشام برام مهمتر از هرچیز دیگه ای هستن.

میدونستم مژگان تو ی خانواده مرفه زندگی میکنه بخاطر همین از دیدن خونشون اصلا جا نخوردم تصور میکردم که این چنین خونه بزرگ و قشنگی داشته باشن.صدای موزیکشون تا سر خیابون میومد.ی خونه ویلایی شیک با ی حیاط یزرگ که مثل ی باغ میموند.همه ی مهمونا توی حیاط جمع بودن.انقد ماشینای شیک و گرون قیمت اطراف خونه پارک بودن که تصمیم گرفتم هاشبک مامانمو بزارم ی کوچه بالاتر نه اینکه از ماشینم خجالت بکشم نه فقط چ لزومی داشت بقیه بدونن ما با چی اومدیم.

وارد حیاط که شدیم یهو خشکم زد گروه موسیقی درحالی مینواختن که اکثر دخترپسرا مختلط داشتن حرکات موزون میرفتن و از دیدن پوشش اونا دهنم باز مونده بود.هنوز توی شوک بودم که ندا با ارنج زد توی پهلوم گفت کجایی دختر ندیدپدید نباش بابا.اومدیم بهمون حسابی خوش بگذره.ترجیح دادم جوابشو ندم.درهمین حین مژگان ب ما رسیدو بعداز احوالپرسی مادرش اومد بهمون خوش امد گفت.انقدر مادرش خوشگل و جوان بنظر میرسید که اگر مژگان نگفته بود مامانمه قطعا فکر میکرد خاهرش باشه....

2

چیزی ب ساعت قرارمون نمونده بود و دیگه بعداز ظهر شده بود باید کم کم اماده میشدم ی کاغذ گذاشتم وسط کتابی که میخوندم تا صفحشو گم نکنم کتابو بستم و رفتم سراغ کمد لباسام مانتو زرشکیمو برداشتم با شال مشکیم با رژ لب زرشکی که تازه خریده بودم ست میشدن موهامو شونه زدم و از ی طرف درشت بافتمشون انداختم روی شونم کولمو برداشتم.صدا زدم ماماااان ماشینتو میخام هرچند پرایدش چنگی ب دل نمیزنه اما بازم بهتر از تاکسی سوار شدنه منتظر جوتب مامانم نشدم سویچو برداستم خدافظی کرده نکرده زدم بیرون.

از پشت پنجره کافی شاپ مژگانو دیدم که با ندا و ماندانا مشغول سفارش دادنن.دوستای خوبی که وقتی باهاشونم حسابی حالم خوبه.اخر هفته تولد مژگان بود و هممونو دعوت کرد.بعداز کلی خنده و شوخی خدافظی کردیمو ازهم جدا شدیم.توراه برگشت رفتم چن تا گل نرگس بخرم توی مسیر به حرفای مژگان فکر میکردم اینکه قراره ی جشن مختلط بگیره اینکه قرار ی گروه موزیک بیاره و....خیلی دودل بودم واسه رفتن ب تولدش .هیچ وقت تو این محیطا شرکت نکرده بودم و ی استرس خاصی داشتم نمیدونستم شرکت تو این مراسم درسته یا نادرست.اما اونقد کنجکاو بودم که تصمیم گرفتم حتما برم.حالا جدای از اینکه باید فکر کادو میبودم باید ی فکر اساس واسه لباس میکردم


1

چند باری الارم گوشیم زنگ خورد اما دلم نمیخاست بلند شم گوشیمو خاموش کردم و پتورو کشیدم رو سرم.نمیدونم چقد گذشت که یهو صدای مامانم منو ب خودم اورد بلند شو دختررررر چقد میخابی لنگ ظهر چخبرته تو اخر میمیری از گشنگی پاشوووو دیگه.بیحوصله و خاب الود گوشیمو نگا کردم هنوز تازه ساعت 9 صبح بود ولی چاره ای نداشتم نمیتونستم در برابر غرغرای مامانم مقاومت کنم باید بلند میشدم.نت گوشیمو وصل کرد پیامارو چک کردم اون اهنگی که دوس داشتمو پلی کردم و خیره شدم ب سقف غرق شدم توی متن اهنگ و داشتم همخونی میکردم با خانندش که مامانم دوباره با عصبانیت گفت نمیخای بلتد شدی دخترررر.گفتم چشمممم مامانم چشم الان میام.ی کش و قوسی ب خودم دادمو از تختم اومدم بیرون رفتم سمت گلدونام که اولین صبح بخیرو ب اونا گفته باشم پرده رو که کنار زدم نور خورشید رو دیدم که چطور داره گلارو نوازش میکنم وقتی نورش ب صورتم خورد انرژی گرفتم و پنجره رو باز کردم بح بح چ نسیم خنکی همین که صورتمو نوازش کرد ی نفس عمیق کشیدمو بوی گل محمدی های حیاط دم و بازدممو پراز عطر کرد دلم میخاست ساعتها کنار پنجره بشینمو استشمامش کنم.قبل از بیرون رفتن از اتاق سرسری ی نگاهی ب خودم تو اینه انداختمو موهامو شونه زدم و ترجیح دادم بازشون بزارم که بریزن روی شونه هام تو اینه ی چشمک ب خودم زدمو با ی ریز لبخندی از اتاق اومدم بیرون.مامانم که از توی اشپزخونه حواسش ب من بود گفت چته دختر دیوونه شدی با خودت میخندی.بلند خندیدمو گفتم ازه مامان گلم از دست غرغرات دیووونه شدم.

برای خودم ی چای ریختم و نشستم کنار مامانم دوباره همون حرفای همیشگی که داداشت ال کردو بل کرد زن داداشت اینو گفت و...من درحالیکه چاییمو میخوردم تو ذهنم برنامه ی امروزمو مرور میکردم و هرزگاهیم ی سری واسه حرفای مامانم تکون میدادم.یهو مامانم عصبی گفت حواست ب من هست جی میگم.گفتم هان اره مامان خسته نشدی از این حرفای تکراری ولشون کن بابا.استکان چایمو برداشتم و رفتم تو اتاقم لب تابمو باز کردم و ی اهنگ بیکلام گذاشتم شروع کردم ب نوشتن ادامه رمانم.نمیدونم چقد گذشته بود که واسه گوشیم پیام اومد مژگان بود عصری با بچها قرار دورهمی داشتیم.ادرسو برام فرستاده بود هنوز پیامشو کامل نخونده بودم که دوباره صدای مامانم بلند شو که دخترررر چقد میری نت چقد لب تاب چقد مجازی بسه دیگه تمومش کن بیا میخایم ناهارو اماده کنیم.

وای راس میگه مامان ناهار انگار تازه متوجه شده بودم بوی قرمه سبزی خونه رو پر کرده و چقدر ضعف دارم.بابا مثل همیشه با چن کیلو میوه و چن تا روزنامه وارد خونه شد.جلو رفتم و وسایلشو گرفتم خسته نباشی بابای مهربونم.هرروز که درکنار هم میشینیم و در ارامش از باهم بودن لذت میبریم با خودم حس میکنم خوشبخترینم...

آقاجانم ولادت مبارک

م از سید مظقر ب تو دخیل ابندوم

نذروم ه بیارم ی تا کیسه گندم

شاید که کفرانت لایقم بدونن

حاجتی که ام ه ب گوشت برسونن

...

دست خالی هیچکسی از خونت نمیره

یارضا رضا میگم تا قلبم اروم بگیره


روزم مبارک

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

برای شیطنت های بی وقفه

بیخیالی های هرروزه

نازوکرشمه های من و اینه

خندهای بلندوبی دلیل

برای ان احساسات مهارنشدنی

حالا اما

دخترک حساس و نازک نارنجیه وجودم

چ بی هوا این همه بزرگ شده

چ قدی کشیده طاقتم

ضرباهنگ قلبم چ ارام و منطقی میزنه

چ شیشه ای بودم روزی

حالا اما ب سخت شدن هم رضا نمیدهم

ب سنگ شدن می اندیشم

اینگونه اطمینانش بیشتر است

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را

قهوه تلخ و پرسکوت امروز گرفته است

این روزها لحن حرفهایم انقدر جدی است

که خودم هم از خودم حساب میبرم

دراوج شادی هم قهقه سر نمیدهم

وتنها ب لبخندی اکتفا میکنم

چ پیشوند عجیبی است کلمه خانم!!!!

همین که پیش اسمت مینشیند

تمام سرخوشی و بیخیالیت را از تو میگیرد

و بجایش وزنه وقارو متانت را روی شانه هایت میگذارد

نه اینکه تمامی اینها بد باشد نه..

فقط خداکند وزنش انقدرسنگین نشود

که دخترک حساس و شیرین درونم

زیر سنگینی ان بمیرد

امروز شاید روز من نباشد

اما من همان دختر دیروزم

روزم مبارک...

میگذرد

چون میگذرد غمی نیست....

تولدت مبارک عزیزم

دو روز پیش تولد عشق پاکم علی عزیزم همسرو همراهم و بهترین همسر دنیا بود.چقد خوشحالم که تونستم بلخره اونطور که دلم میخاد سوپرایزش کنم و اون تولدی که دوس دارم واسش بگیرم.هرچند که لیاقت تو عزیزم خیلی بیشتراز ایناست.تو برای من بهترین مرد روی زمین هستی.حالا دیگران هرچی که میخان فک کنن و هرطور که دوس دارن نظر بدن.اما مهم برای من اینه که تو بهترینو بهترینی.گاهی حتی فک کنم شاید من لایق این همه خوبی و گذشت و صبوری و مهربونی تونیستم.تو نه تنها همسرمی بلکه ی رفیقی ی دوست مورد اطمینان ی هم صحبت واسه دلتنگیام ی همراه واسه سختیام ی تکیه گاه واسه مشکلام.من اگه همه دنیام میگشتم کسی رو ب خوبی تو پیدا نمیکردم.تو ی عشق واقعی و پاکی که قلب من جایگاه ابدیه تو خواهد بود.من افتخار میکنم بهت عزیزدلم ب خودت ب شغل مقدست ب اعتقاداتت ب افکارت ب ایمانت و گاهی شاید حسرت بخورم برای این حد از خوبیه تو.اونقدر بهت وابستم که حتی نمیتونم تصور کنم یک روز نبینمت.من با خوشبخت بودم اما با حضور فرشته زندگیمون امیرحسین گلم این خوشبختی مستحکمترو تکمیلتر شد.خدارا هزاران بار شکر خواهم کرد برای شما دو عزیز زندگیم.ارزو میکنم که به ارزوت که شهادته برسی.چرا که لایقش هستی همنفسم...

باتمام وجودم و بینهایت تا به همیشه دوستت دارم علی عزیزم....

123456
last