*فردا تولد یکسالگی فرشته زندگیمون امیرحسین گلمه.نمیتونم بگم چ زود گذشت انقدر مشکلات و سختیای زیادی داشتیم که فک میکنم چندین سال گذشته.اما بازم شکر که گذشتن (همونطور که خداخودش گفته بعداز هرسختی ی اسانی هست).خدایا ارزوی سلامتی میکنم برای فرزندم برای همسرم و همینطور برای خانوادهامون.چقدر خداروشکر که تورو داریم پسر عزیزدلم،کاش این روزا هیچ وقت تموم نشه کاش همیشه همینطور باشه و بهترو بهتر بشه.

*چقدر حرفای نرگس ناراحتم کرد.خدایا من تمام اتفاقاتی که درخصوص کارم افتاد رو به فال نیک گرفتم و همیشه گفتم که اینا فقط لطف خودت بوده.اما وقتی نظر اطرافیانم رو درمورد کارم اینطور میبینم واقعا قلبم میشکنه.اونا فک میکنن تو شرایط بدی برای من پیش اوردی بخاطر شاید بدی خودم؟؟؟خیلی دلم گرفته از این موضوع،مگه من چ بدی کردم؟؟؟اصلا چطور میتونست انقد بیرحمانه نظرشو بهم بگه؟؟؟از انصاف نگذرم شاید اونم حق داشت اصلا شاید خیلیا نظر نرگس رو داشته باشن.خیلی دلم گرفت خیلی



[ بازدید : 33 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]
[ شنبه 12 خرداد 1397 ] [ 15:22 ] [ tabasom ]


گاهی اوقات برای توصیف یا توضیح برخی چیزا هیچ واژه مناسبی رو پیدا نمیکنی

هرچی بیشتر دنبال واژه ها میگردی کمتر پیداشون میکنی

واین سردرگمی ادمو ب سکوت وا میداره

وتو رو ب عمق وحودت میبره

جایی که باید جواب پس بدی

به افکارت

به احساساتت

به عقل و منطقت

ویاحتی به غرورو حیات

وقتی متوجه میشی با تصمیمات اشتباهت،باعث زیرسوال بردن یا لطمه زدن برهرکدوم از اینا شدی

باتمام وجودت احساس ضعف میکنی

وتازه دلت میخاد بشینی پای دردودل باکسی که

همیشه هواتو داشته،کسی که همیشه حوصلتو داشته،کسی که بی هیچ منتی فقط حرفاتو میشنوه

و بهترین کمک حاله

خدای خوبم چقدر خوب که تورو دارم

الهی و ربی من لی غیرک....


[ بازدید : 32 ] [ امتیاز : 1 ] [ نظر شما :
]
[ چهارشنبه 9 خرداد 1397 ] [ 14:24 ] [ tabasom ]


این روزا بیشتراز هر وقت دیگه ای ذهنم اشفتس.انقد افکار مختلف میانو میرن که جسمم رو هم خسته میکنه چ برسه ب روحم.از وقتی کتاب دا رو شروع کردم دچار این بهم ریختگی شدم.هرگز فکر نمیکردم تا این حد بتونه حالم رو دگرگون کنه.اونقدر با سیده زهرای قصه همراه و همدل میشم که همراه بانوشته هاش قلبم تند تند میزنه و حس میکنم نفسم ب شماره افتاده.این هجم از شجاعت قابل تحسینه برای یک دختر 17 ساله.اما بااینکه هنوز صفحات زیادی نخونده باقی مونده ولی درسهای زیادی میشه گرفت.انقد گاهی تحت تاثیر قرار میگیرم و ناراحت میشم که منصرف میشم از ادامه دادنش اما باز حس کنجکاویم مانع از این کار میشه.

خداروشکر میکنم که حداقل در برهه ای که تاریخ زندگی کردم که لااقل جنگ رو ندیدم.که لااقل امکانات در حدی هست که بشه زندگی راحتی داشت و خیلی چیزای دیگه..

خدایا شکرت بخاطر ارامشم بخاطر خوشحالی و خوشبختیم.گاهی میترسم و با خودم میگم نکنه خاب باشم؟؟؟خدایا این لحظات رو بیشترو بیشتر کن.من از دنیا هیچ نمیخاهم چراکه مال دنیا،ماله دنیاست.فقط سلامتی عزیزانم رو طلب میکنم.و آمرزش خودم.(الهی و ربی من لی غیرک)

الهی؛اللهم رزقنا شفاعه الحسین علیه السلام


[ بازدید : 39 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 30 ارديبهشت 1397 ] [ 5:30 ] [ tabasom ]


هیچ کسی نیست مرا یاد کند......


[ بازدید : 107 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 8 بهمن 1396 ] [ 22:15 ] [ tabasom ]


شب یلدای خیلی بدی بود.ب شدت ناراحتم و دوس ندارم هیچ وقت در اینده مرورش کنم.هرچند که مطمینم بارها و بارها دربارش حرف زده میشه و فقط پیش خودم میگم ای کاش اون اتفاقات نیفتاده بود.ای کتش طاها تو اتاق نمونده بود و درنمیشکست ای کاش طاها شیطنت نکرده بود و شیشه کتاب خونه نمیشکست و ای کاش لااقل امشب خود مهرداد اینجا بود و قضیه بهتر تموم میشد.دلم بینهایت برای خاهرم و حودم میسوزه.ب درک که برادرامون از ما خیلی پولدارترن.ب درک که بابامون پولداره.بیچار شوهرای ما خب در همین حد دارن.چقد مقایسه و چقد ترحم.خدایا تو نزار دنیا همینطور بمونه.تو کمک کن ب خاهرم.از ته دلم دوسش دارم.خدایا تو کمک کن....


[ بازدید : 94 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 1 دی 1396 ] [ 0:47 ] [ tabasom ]


چ روزایه خوبی داره سپری میشه.خداروشکر همه چی روبراهه و من دارم نهایت لذت رو از مرخصی 6 ماهم و از بودن درکنار همسروپسرم میبرم.کاش این روزا هیچ وقت تموم نشن.خدایا شکر.ی هفتس که امیرحسین 6 ماهش تموم شده و وارد 7 ماهگی شده.چقدر روز ب روز دوست داشتنی تر میشه.خدایا میسپارمش ب خودت


[ بازدید : 89 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 19 آذر 1396 ] [ 23:59 ] [ tabasom ]


بعضی شبا که بیخابی میزنه ب سرم.غرق میشم تو افکارم.یاداتفاقات گذشته میفتم.هی باخودم مرورشون میکنم و بخاطر حال الانم خداروشکر میکنم.تو این چند ماه اخیر انقد سختی کشیدم که ب قول اطرافیانم حسابی اب دیده شدم.وقتی فک میکنم 2 مااااه تمام هرروز رفتم رودان و برگشتم ب خودم میگم افرین ب استقامتم.وقتی فک میکنم چقد حرفا رو شنیدم از مادرشوهرم و جوابی ندادم میگم افرین ب گذشتم.اره همه این حرفها و شلوغیا و خستگیا رو فقط و فقط بخاطرامیرحسین گلم تحمل کردم.با خودم گفتم عیبی نداره من حاضرم اذیت بشم اما بچم نه.وقتی یاد دوران حاملگیم میفتم و اتفاقاتش اینکه چقد بستری شدم چقد مریضی کشیدم چقد درد کشیدم میگم مرحبا ب تحملم.اره همشون خداروشکر گذشتن.اما من نگرانم.نگران چند ماهه دیگه که دوباره باید برم سرکار.کی قراره از بچم نگهداری کنه.چطور بزارمش و برم.اصلا قراره منو تو کدوم قسمت بفرستن.خیلی استرسشو داشتم.اما بازم اینبنار مث سریای قبل توکل میکنم ب خدا و توسل میکنم ب امام زمان و ازشون میخام هرچی که ب صلاحمه رو پیش روم بزارن.خدا خودش وسیله سازه.همینطور که کمک کرد فاطمه بیادو ب بچم شیر بده تا پسرم اذیت نشه.همین که باعث شد مرخصیم حور بشه و ی مدت کنار بچم باشه و....اگه بخام بنویسم فک کنم باید صدهاخط بنویسم از الطافش.خدایا ممنونم ازت والهی شکر.کمک کن بنده خوبی باشم برات..


[ بازدید : 109 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 0:36 ] [ tabasom ]


12 روز دیگه امیرحسین وارد شش ماهگی میشه.و منو علی روزشماری میکنیم برای جوونه زدن اول دندونش.برای اینکه بتونه بخزه وبشینه.هرچقد که بزرگتر میشه شیرینتر میشه.دوست داشتنی ترو جیگرتر.خدایا شکرت بخاطر پسرم.این روزا جز بهترین روزای عمرمه و چقدر خوشبختیم.الهی شکر...


[ بازدید : 69 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 5 آبان 1396 ] [ 2:17 ] [ tabasom ]


خیلی روزای سخت و پر استرسی رو میگذرونم.اما بلخره فردا تکلیفمون معلوم میشه.چقد تغییرات برام سخته.استرس زیادی دارم.اصلا نمیتونم پیش بینی کنم که چ اتفاقاتی قراره بیفته.انقد خسته ام که حد نداره.دلم ارامش و ثبات میخاد.نگرانم.از ته دلم دعا میکنم و اروز که حداقل فردا خبرای خوبی بشنوم.دوست داشتم تو ی دشت یا روی کوه بودم و با تمام وجود بلند فریاد میزدم و خدارو صدا میکردم.خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتو کمکمون کن..


[ بازدید : 75 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 22:08 ] [ tabasom ]


بعداز تولد امیرحسین عزیزم خیلی دردها رو تحمل کردم وخیلی اذیت شدم تا بچم ی کم خودشو بگیره.تازه همه چی روبراه شده بود و ما بی نهایت خوشحالو اروم بودیم.تا اینکه بحث کارم پیش اومد و این اوضاع تا بحال تو زندگیم انقد کلافه و بلاتکلیف نبودم.بازم خداروشکر که علی همه جوره همراهمه و حمایتم میکنه.بازم خداروشکر که خانوادهامون پشتمونن و نمیزارن تنها بمونیم.اما بااین اوصاف بیشتر از همه این منم که باید سختی زیادی رو تحمل کنم و بیشتراز همه غصه بخورم و استرس داشته باشم.هرچند خداروشاکرم بابت کارم اما کاش ی کم دیگه گذشته بود کاش بچم بزرگتر بود.کاش حداقل چند تا همکار داشتم کاش و کاش و کاش...اصلا نمیدونم چی پیش میاد خیلی سردرگمیم هممون نمیدونیم چکار کنیم نمسدونیم چ کاری درستع چ کاری نادرست.فک میکنم این بزرگترین چالش زندگیمونه...خدایا خودت کمکون کن ...


[ بازدید : 68 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 27 مرداد 1396 ] [ 18:31 ] [ tabasom ]