چقدر موضوعات مختلفی میاد تو ذهنمو میگذره گاهی نمیدونم ب کدومش فک کنم و کاملا گیج میشم.هرزگاهی خسته میشم زده میشم از زندگی از اتفاقات از دوریا از انتخابام از خیلی چیزایی ک حتی نمیشه ب زبونش اورد.خسته شدممم از نبود علی از زندگیم خسته شدممممم از فکرررررر اه لعنت ب این جور زندگی کردنی.


[ بازدید : 49 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 31 مرداد 1395 ] [ 0:34 ] [ tabasom ]

...


خدای من خدای خوب و مهربونم

چقد دلم خیلی چیزا رو میخاد اما میدونم برام خوب نیست

چقد خیلی چیزارو دوس ندارم اما میدونم ب نفعمه

چقد دلم میخاست خیلی حرفها راحت زده بشه اما نمیشه

چقد دلم میخاست برمیگشتم عقب

زندگیمو جور دیگه ای ورق میزدم

توی خیلی از انتخابام بیشتر دقت میکردم

دوس دارم ی روز صبح از خاب بیدار شم و دیگه هیچی تو ذهنم نباشه.دوس دارم بعضی اتفاقات برای همیشه دیلیت شن

دلم میخاد وقتی چشمامو میبندم هیچی تو ذهنم نباشه

دوس دارم زمان بگذره اما غافل از اینم این روزا جز بهترین دوران زندگیمه.

قراره چقد زندگی کنم؟؟؟کی و چجوری میمیرم؟؟؟

خدا کمکم کن سر ب راه باشم کمکم کن عاقبت بخیر شم.خدایا کمکم کم تا رو سفید باشم اون دنیا خدایا کمکم کن گناهامو کم و کم کنم و بیشتر و بیشتر فکر مرگ و اخرت و اعمالم باشم.


[ بازدید : 37 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 1:13 ] [ tabasom ]

یاد باد ان روزگاران یاد باد


امشب یاد ی سری از خاطراتم افتادم و کلی خندم گرفت.ب خودم خندیدم.یادم میاد شبی که داداشی برای اخرین بار باهام حرف زد من چقدرررر گریه کردم.تقریبا 3 روز سردرد شدید و چقدر گریه و گریه و دلتنگی.گاهی ادم دچار احساسات اشتباهی میشه که بعدها خودش متعجب میمونه از حرفایی که زده کارایی که کرده حرص خوردنا و ناراحتیایی بیجا و اشتباه.واقعا خوشحالم و خداروشاکرم که دیگه هیچ مجازیم برام مهم نیس.کلا همشون بی ارزشن و رفتنی.نمیدونم چرا انقد حماقت میکردم.هروقت کسی رو دوس داشتم یا دوستم بود یا خوشم میمومد ازش ته همشون رسیدم ب تنفر.نمیگم ازشون انچنان متنفرم که بخاد ارامشم صلب بشه.فقط میتونم بگم واقعا هیچ کدومشون دیگه برام مهم نیستن.ادمای مهمتری تو زندگیم هستن که ارزششون خیلی بالاتره..


[ بازدید : 58 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ 2:38 ] [ tabasom ]


امروز بعد از حدود یک ماه و نیم پدرو مادرم و شاید بعداز6 ماه مادر بزرگم رو دیدم.وقتی میبینمشون اونوقته که میفهمم چقدر دلم براشون تنگ بوده هرچندبیشتراز چن ساعتی باهم نبودیم اما چقدر روحیم عوض شدو حالمو خوب کرد.گاهی با خودم میگم مگه قراره ما چقد توی این دنیا زندگی کنیم که این همه کم عزیزامونو ببینم و انقدر دوری و دلتنگی.ن پدرم ن مادرم و ن همسرم در کنارم نیستن وبیشترین تایم روز ک خونه هستم رو تنها میگذرونیم.

گاهی که ب شرایط زندگی خودم و خیلیای دیگه نگا میکنم چقدر دلم میسوزه.ما ادما خوشبینانش بخایم 80سال عمر کنیم.وقتی ازدواج میکنیم ب چ سختی فقط دنبال ی خونه هستیم.ینی روی این کره خاکی ب این بزرگی دنبال 95متر جا هستیم انقد جون میکنیم تا شاید تو سن 40و خوردی بتونیم از خودمون ی خونه داشته باشبم ک نهایت چن سالی بیشتر نمیتونیم لذتشو ببریم و اینارو میزاریم و از این دنیا میریم.و میمونه برای بچهامون نوهامونو که شاید دیگه اونم براشون ارزشی نداشته باشه و دنبال بهترش و بزرگترش باشن.

هر وقت کسی میاد خونمون و شروع میکنه ب تعریف و تمجید ک چقدر قشنگه چقد بزرگه و...من سریع در جوایش میگم اینجا خونه ی ما نیست سر سال از اینجا میریم.بااینکه خونه خیلی خوشگلی هست اما واقعا تو این مدت اصلا بهش دل بنبستم و هرگز حس مالکیتی بهش نداشتم و هرگز بخاطر این چنین خونه ای لحظه ای مغرور نشدم.کاش و ای کاش ک همچین حسی رو در قباله این دنیا داشتم.کاش مدام ب خودم میگفتم دنیا ارزشی تداره هرچی که هست و نیست متعلق ب ما نیست.

هر چیزی مث خونه ماشین پول طلا لباس و...حتی زیبایی و یا خانوادمون.

بنظرم اطرافیان ما فقط برای اینند که ما بتونیم بهشون محبت کنیم و عشق بورزیم بهشون و علاوه بر ارامش خودمون بتونیم ثواب ذخیره کنیم برای اخرت.

و درکنار همه داراییا و ندارییا باید دو اصل رو فراموش نکنیم:

اول شکر خدا

دوم ب این باور برسیم که هیچ چیز برای ما نیست و همه رو باید بزاریم و بریم.

خدایا من و همه جوانا رو ب راه راست هدایت کن تا عاقبت بخیر شیم انشالله..


[ بازدید : 63 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 23:39 ] [ tabasom ]

...


چقدررر و چقدررر امروز رو بد گذروندم تا ب الان.واقعا خودمم این حجم عصابنیت رو نمیفهمم برای چی اخه؟؟؟هر وقت خیلییی عصبی میشم یا خیلیییی ناراحت یا خیلیییی خوشحال دوست دارم برم چت برم پیش مجازیا اما وقتی میفهمی برای کسی ارزش نداره و یا شاید حرفات حوصله بر باشه یا وقت دیگرانو بیخود بگیری.ترجیح میدم هیچ کس رو نبینم و منتظر شم تا زمان بگذره و اروم شم.و خودمو جلوی کسی سبک نکنم.این تنهایی شرف داره ب دیدن خیلی از ادما...


[ بازدید : 49 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 24 مرداد 1395 ] [ 14:51 ] [ tabasom ]

...


چقدر با تمام وجودم از ته دلم ارزو میکنم ک مادر بشم.همش ب این فکر میکنم که وقتی بچم ب دنیا بیاد چ شکلیه؟؟؟شبیه کی میشه؟؟اولین باری ک دنیا رو ببینه اولین باری که منو الیاس رو ببینه.اولین باری ک بغلش کنم و حس مادری تمام وجودمو بگیره.اولین باری که بشینه.اولین باری که حرف بزنه بهم بگه مامان واااای که چ لذتی داره.دیدن اولین دندونش.اولین قدمی ک بر میداره و میفته تو بغلم.اولین روز مدرسش.روزی که بفرستمش دانشگا.داماد یا عروسش کنم.خدایا ینی میشع این لذتا رو بچشم.یاامام رضا تو این شب عزیز اول برای دیگران ارزو میکنم ک ب ارزوهاشون برسن .بعدم برای خودم و علی.یاامام رضا امیدمونو ناامید نکن الهی امین


[ بازدید : 39 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 20:26 ] [ tabasom ]

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا


شب ولادت ضامن اهو علی بن موسی الرضا قطعا جز بهترین شبهای ساله، ولی نعمت ما ایرانیا.امام رضای عزیزم تولدت مبارک.ممنونتم بخاطر اتفاقات خوبی که تو سفراخیرم ب مشهد داشتم.ممنونتم بابت توجهت بابت دلداریت.امیدوارم از عاشقای حقیقیت باشم.یاامام رضا شفاعت شفاعت


[ بازدید : 50 ] [ امتیاز : 2 ] [ نظر شما :
]
[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 20:19 ] [ tabasom ]


اگه بخام در مورد ادمای محازی که کمی بیشتر لز بقیه باهاشون بودم حرفی بزنم میشه متن پایین:

بعضیا رو باید فراموش میکردم و فراموش شدن:

مثل بهزاد

بعضیا رو باید بالا اورد:

مثل سرنتیپیتی،مثل حقیقت

بعضیا رو باید انداخت دور مث اشغال:

مثل حسین

بعضیا رو باید گذاشت کنار:

مثل نگار،مثل یاس کبود،مثل ارش،مثل میلاد

و درکنار اینا بی تفاوتی نسبت ب همشون.

دیگه واقعا برام مهم نیستن هیچ کدومشون.خوشحالم از حسی ک دارم.

از اینکه برام مهم نیستن اهمیتی بهشون نمیدم و انقدرر تنفر دارم ک بتونم مدتها نبینمشون


[ بازدید : 54 ] [ امتیاز : 2 ] [ نظر شما :
]
[ چهارشنبه 20 مرداد 1395 ] [ 14:45 ] [ tabasom ]


بعداز این همه مدتی که با الیاس ازدواح کردم متها باهاش زندگی نکردم امشب برای بار اول ب طور جدی باهاش بحث کردم و بهش گفتم خسته شدم خسته از تنهایی از نبودنش همه این دوریا داره تبدیل میشه ب دلسردی از زندگی ب دوس نداشتنش و شاید حتی در سخترین لحظات فکر طلاق و جدایی.خاستم هرچ زودتر خودشو جم و جور کنه ک خودشو برسونه کنارم و تمام لحظاتم رو پرکنه از وقتی ازدواج کردم بخاطر نبودش خیلی تنهام و واقعا بهم سخت گذشته و علاقم بهش کم شده دوس داشتم با همون عشق اتشینی ک اوایل ازدواج داشتیم تجربخ زندگی مشترک زیر ی سقف رو باهم داشته باشیم اما نشد.هرچند حرفای امشبم نگرانش کرد اما تلنگری نیاز بود.امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه.ارزو میکنم از ته دلم ک الیاس پیشم باشه برای همیشه هر لحظه و ثانبمو پرکنه.از ته دلم ارزو میکنم مادر بشم.زندگیمون قطعا رنگ و بوی دیگه ای میگیره.

دلم برای الیاس میسوزه هرچند میدونم از ترحم متنفره دلم براش میسوزه چون اونقدی ک منو دوس داره من دوسش ندارم.اما خیلی بهش وفادارم و واقعا از وقتی پذیرعتم ک همسرمه لحظه ای ب کس دیگه ای فکر نکردم برای ازدواج.نمیتونم بهش خیانت کنم و حتی ثانیه ای کس دیگه ای رو جای اون ببینم و فک کنم.هرچی باشه مردمه زحمتمو میکشه بهم توجه میکنه دویم داره برام وقت و انرژی میزاره.نازمو میخره.و ی عااالمه محبت.باید ادم چ نامرد باشه چنین همسری رو دوس نداشته باشه

اما چون اخیرا ازت دلگیرم نمیتونم بنویسم با تمام وجودم دوستت دارم همسرم اما میگم برام مهمی.نگرانت میشم.دلتنگت میشم.و هرروز جای خالیتو حس میکنم.



[ بازدید : 50 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]
[ چهارشنبه 20 مرداد 1395 ] [ 0:06 ] [ tabasom ]


ب دنیای کوچک من خوش امدید.تبسم هستم زنی با ارزوهای زیادی ک بهش نرسیده ولی بازم خداروشاکره.

خیلی خوشحالم این اولین وبلاگیه ک خودم ساختم.

دوس داشتم اولین وبلاگی ک میسازم برای فرزندم باشه و زمانی باشه ک مطمین شدم دارم مادر میشم

و هرروز حرفامو با نی نی کوچولوی خودم بنویسم اما چون با تمام انتطاری ک میکشیم هنوز خدا صلاح ندیده ک ما بچه دار بشیم

تصمیم گرفتم خاطرات روزای قبل از حاملگی.از احوالات از زندگی از الیاس از خیلی چیزای دیگه و از چشم انتطاری و منتظر بودن برای

اومدن فرزند دلندمون بنویسم

فقط برای اینکه روزی پسر یادخترم بزرگ شه و اینجام اگه باشه بدم بخونه.

و بدونه اومدنش چقد زندگیمونو زیرو رو کرد و چقد از خدا خاستیم تا اونو بهمون بده.


[ بازدید : 54 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 23:54 ] [ tabasom ]