بعضی شبا که بیخابی میزنه ب سرم.غرق میشم تو افکارم.یاداتفاقات گذشته میفتم.هی باخودم مرورشون میکنم و بخاطر حال الانم خداروشکر میکنم.تو این چند ماه اخیر انقد سختی کشیدم که ب قول اطرافیانم حسابی اب دیده شدم.وقتی فک میکنم 2 مااااه تمام هرروز رفتم رودان و برگشتم ب خودم میگم افرین ب استقامتم.وقتی فک میکنم چقد حرفا رو شنیدم از مادرشوهرم و جوابی ندادم میگم افرین ب گذشتم.اره همه این حرفها و شلوغیا و خستگیا رو فقط و فقط بخاطرامیرحسین گلم تحمل کردم.با خودم گفتم عیبی نداره من حاضرم اذیت بشم اما بچم نه.وقتی یاد دوران حاملگیم میفتم و اتفاقاتش اینکه چقد بستری شدم چقد مریضی کشیدم چقد درد کشیدم میگم مرحبا ب تحملم.اره همشون خداروشکر گذشتن.اما من نگرانم.نگران چند ماهه دیگه که دوباره باید برم سرکار.کی قراره از بچم نگهداری کنه.چطور بزارمش و برم.اصلا قراره منو تو کدوم قسمت بفرستن.خیلی استرسشو داشتم.اما بازم اینبنار مث سریای قبل توکل میکنم ب خدا و توسل میکنم ب امام زمان و ازشون میخام هرچی که ب صلاحمه رو پیش روم بزارن.خدا خودش وسیله سازه.همینطور که کمک کرد فاطمه بیادو ب بچم شیر بده تا پسرم اذیت نشه.همین که باعث شد مرخصیم حور بشه و ی مدت کنار بچم باشه و....اگه بخام بنویسم فک کنم باید صدهاخط بنویسم از الطافش.خدایا ممنونم ازت والهی شکر.کمک کن بنده خوبی باشم برات..


[ بازدید : 116 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 0:36 ] [ tabasom ]
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر