این روزا بیشتراز هر وقت دیگه ای ذهنم اشفتس.انقد افکار مختلف میانو میرن که جسمم رو هم خسته میکنه چ برسه ب روحم.از وقتی کتاب دا رو شروع کردم دچار این بهم ریختگی شدم.هرگز فکر نمیکردم تا این حد بتونه حالم رو دگرگون کنه.اونقدر با سیده زهرای قصه همراه و همدل میشم که همراه بانوشته هاش قلبم تند تند میزنه و حس میکنم نفسم ب شماره افتاده.این هجم از شجاعت قابل تحسینه برای یک دختر 17 ساله.اما بااینکه هنوز صفحات زیادی نخونده باقی مونده ولی درسهای زیادی میشه گرفت.انقد گاهی تحت تاثیر قرار میگیرم و ناراحت میشم که منصرف میشم از ادامه دادنش اما باز حس کنجکاویم مانع از این کار میشه.

خداروشکر میکنم که حداقل در برهه ای که تاریخ زندگی کردم که لااقل جنگ رو ندیدم.که لااقل امکانات در حدی هست که بشه زندگی راحتی داشت و خیلی چیزای دیگه..

خدایا شکرت بخاطر ارامشم بخاطر خوشحالی و خوشبختیم.گاهی میترسم و با خودم میگم نکنه خاب باشم؟؟؟خدایا این لحظات رو بیشترو بیشتر کن.من از دنیا هیچ نمیخاهم چراکه مال دنیا،ماله دنیاست.فقط سلامتی عزیزانم رو طلب میکنم.و آمرزش خودم.(الهی و ربی من لی غیرک)

الهی؛اللهم رزقنا شفاعه الحسین علیه السلام


[ بازدید : 61 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
[ يکشنبه 30 ارديبهشت 1397 ] [ 5:30 ] [ tabasom ]
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر