1


چند باری الارم گوشیم زنگ خورد اما دلم نمیخاست بلند شم گوشیمو خاموش کردم و پتورو کشیدم رو سرم.نمیدونم چقد گذشت که یهو صدای مامانم منو ب خودم اورد بلند شو دختررررر چقد میخابی لنگ ظهر چخبرته تو اخر میمیری از گشنگی پاشوووو دیگه.بیحوصله و خاب الود گوشیمو نگا کردم هنوز تازه ساعت 9 صبح بود ولی چاره ای نداشتم نمیتونستم در برابر غرغرای مامانم مقاومت کنم باید بلند میشدم.نت گوشیمو وصل کرد پیامارو چک کردم اون اهنگی که دوس داشتمو پلی کردم و خیره شدم ب سقف غرق شدم توی متن اهنگ و داشتم همخونی میکردم با خانندش که مامانم دوباره با عصبانیت گفت نمیخای بلتد شدی دخترررر.گفتم چشمممم مامانم چشم الان میام.ی کش و قوسی ب خودم دادمو از تختم اومدم بیرون رفتم سمت گلدونام که اولین صبح بخیرو ب اونا گفته باشم پرده رو که کنار زدم نور خورشید رو دیدم که چطور داره گلارو نوازش میکنم وقتی نورش ب صورتم خورد انرژی گرفتم و پنجره رو باز کردم بح بح چ نسیم خنکی همین که صورتمو نوازش کرد ی نفس عمیق کشیدمو بوی گل محمدی های حیاط دم و بازدممو پراز عطر کرد دلم میخاست ساعتها کنار پنجره بشینمو استشمامش کنم.قبل از بیرون رفتن از اتاق سرسری ی نگاهی ب خودم تو اینه انداختمو موهامو شونه زدم و ترجیح دادم بازشون بزارم که بریزن روی شونه هام تو اینه ی چشمک ب خودم زدمو با ی ریز لبخندی از اتاق اومدم بیرون.مامانم که از توی اشپزخونه حواسش ب من بود گفت چته دختر دیوونه شدی با خودت میخندی.بلند خندیدمو گفتم ازه مامان گلم از دست غرغرات دیووونه شدم.

برای خودم ی چای ریختم و نشستم کنار مامانم دوباره همون حرفای همیشگی که داداشت ال کردو بل کرد زن داداشت اینو گفت و...من درحالیکه چاییمو میخوردم تو ذهنم برنامه ی امروزمو مرور میکردم و هرزگاهیم ی سری واسه حرفای مامانم تکون میدادم.یهو مامانم عصبی گفت حواست ب من هست جی میگم.گفتم هان اره مامان خسته نشدی از این حرفای تکراری ولشون کن بابا.استکان چایمو برداشتم و رفتم تو اتاقم لب تابمو باز کردم و ی اهنگ بیکلام گذاشتم شروع کردم ب نوشتن ادامه رمانم.نمیدونم چقد گذشته بود که واسه گوشیم پیام اومد مژگان بود عصری با بچها قرار دورهمی داشتیم.ادرسو برام فرستاده بود هنوز پیامشو کامل نخونده بودم که دوباره صدای مامانم بلند شو که دخترررر چقد میری نت چقد لب تاب چقد مجازی بسه دیگه تمومش کن بیا میخایم ناهارو اماده کنیم.

وای راس میگه مامان ناهار انگار تازه متوجه شده بودم بوی قرمه سبزی خونه رو پر کرده و چقدر ضعف دارم.بابا مثل همیشه با چن کیلو میوه و چن تا روزنامه وارد خونه شد.جلو رفتم و وسایلشو گرفتم خسته نباشی بابای مهربونم.هرروز که درکنار هم میشینیم و در ارامش از باهم بودن لذت میبریم با خودم حس میکنم خوشبخترینم...


[ بازدید : 9 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]
[ پنجشنبه 4 مرداد 1397 ] [ 19:43 ] [ tabasom ]
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر