2


چیزی ب ساعت قرارمون نمونده بود و دیگه بعداز ظهر شده بود باید کم کم اماده میشدم ی کاغذ گذاشتم وسط کتابی که میخوندم تا صفحشو گم نکنم کتابو بستم و رفتم سراغ کمد لباسام مانتو زرشکیمو برداشتم با شال مشکیم با رژ لب زرشکی که تازه خریده بودم ست میشدن موهامو شونه زدم و از ی طرف درشت بافتمشون انداختم روی شونم کولمو برداشتم.صدا زدم ماماااان ماشینتو میخام هرچند پرایدش چنگی ب دل نمیزنه اما بازم بهتر از تاکسی سوار شدنه منتظر جوتب مامانم نشدم سویچو برداستم خدافظی کرده نکرده زدم بیرون.

از پشت پنجره کافی شاپ مژگانو دیدم که با ندا و ماندانا مشغول سفارش دادنن.دوستای خوبی که وقتی باهاشونم حسابی حالم خوبه.اخر هفته تولد مژگان بود و هممونو دعوت کرد.بعداز کلی خنده و شوخی خدافظی کردیمو ازهم جدا شدیم.توراه برگشت رفتم چن تا گل نرگس بخرم توی مسیر به حرفای مژگان فکر میکردم اینکه قراره ی جشن مختلط بگیره اینکه قرار ی گروه موزیک بیاره و....خیلی دودل بودم واسه رفتن ب تولدش .هیچ وقت تو این محیطا شرکت نکرده بودم و ی استرس خاصی داشتم نمیدونستم شرکت تو این مراسم درسته یا نادرست.اما اونقد کنجکاو بودم که تصمیم گرفتم حتما برم.حالا جدای از اینکه باید فکر کادو میبودم باید ی فکر اساس واسه لباس میکردم



[ بازدید : 8 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 5 مرداد 1397 ] [ 2:01 ] [ tabasom ]
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر