3


بلخره پنج شنبه شب رسید تمام طول هفته درگیر کادو و انتخاب لباسم بودم چن باری با نداو ماندانا هم حرف زدم میخاستم نظر اونام بدونم.اخرشم ی انگشتر خریدم واسه مژگان.وتصمیم گرفتم ی لباس بلند مشکی بپوشم که کاملا پوشیده باشه وی ارایش خیلی ملایم و موهام رو جم کردم و فقط اجازه دادم ی کم توی پیشونیم رو پرکنه.ی کیف قرمز کوچیک دست گرفتم و رنگ لاکمم قرمز انتخاب کردم.چون از جزییات مراسم باخبر نبودم ترجیح دادم ی لباس پوشیده و خانمانه رو بپوشم.ب مامانم گفتم که امشبمو دیرتر میام تولد مژگانه.توی راه ندا و ماندانارو هم سوار کردم از لباسا و سرووضعشون تعجب نکردم.اخه میدونستم تواین جور مراسمات زیاد شرکت کردن و خیلی از روابط براشون عادیه مثل دست دادن با پسرا و نوع پوششون زیاد اهمیتی نداره براشون.بااینکه استرس داشتم اما سعی کردم ب روی خودم نیارم و عادی باشم.اما بهرحال میدونستم من ی اصولی دارم برای خودم که حاضر نیستم اونارو زیر پا بزارم وقطعا ارزشام برام مهمتر از هرچیز دیگه ای هستن.

میدونستم مژگان تو ی خانواده مرفه زندگی میکنه بخاطر همین از دیدن خونشون اصلا جا نخوردم تصور میکردم که این چنین خونه بزرگ و قشنگی داشته باشن.صدای موزیکشون تا سر خیابون میومد.ی خونه ویلایی شیک با ی حیاط یزرگ که مثل ی باغ میموند.همه ی مهمونا توی حیاط جمع بودن.انقد ماشینای شیک و گرون قیمت اطراف خونه پارک بودن که تصمیم گرفتم هاشبک مامانمو بزارم ی کوچه بالاتر نه اینکه از ماشینم خجالت بکشم نه فقط چ لزومی داشت بقیه بدونن ما با چی اومدیم.

وارد حیاط که شدیم یهو خشکم زد گروه موسیقی درحالی مینواختن که اکثر دخترپسرا مختلط داشتن حرکات موزون میرفتن و از دیدن پوشش اونا دهنم باز مونده بود.هنوز توی شوک بودم که ندا با ارنج زد توی پهلوم گفت کجایی دختر ندیدپدید نباش بابا.اومدیم بهمون حسابی خوش بگذره.ترجیح دادم جوابشو ندم.درهمین حین مژگان ب ما رسیدو بعداز احوالپرسی مادرش اومد بهمون خوش امد گفت.انقدر مادرش خوشگل و جوان بنظر میرسید که اگر مژگان نگفته بود مامانمه قطعا فکر میکرد خاهرش باشه....


[ بازدید : 9 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]
[ جمعه 5 مرداد 1397 ] [ 15:57 ] [ tabasom ]
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر