4


با ندا و ماندانا نشستیم دور ی میز انگار معذب بودم نه بخاطر سرووضع خودم بخاطر پوشش بقیه اما ب روی خودم نیاوردم و خاستم عادی جلوه کنم نمیدونم شایدم دوست نداشتم چیزی ب دوستام بگن که مبادا دستم بندازن.بین جمعیت چشمم افتاد ب چن تا پسر که دورهم ایستاده بودن و صدای فهقه هاشون منو متوجه خودشون کرد.نداو ماندانا هم که مثل من داشتن اونارو میدیدن با شوخی و خنده درموردشون حرف میزدن.بین همشون که تیپای اسپورتی داشتن و ی جورایی میخاستن خودشون رو خاص نشون بدن اما یکیشون با بقیه انگار فرق داشت ی پسر قد بلند چهارشونه با ی ته ریش که چهرشو مذهبی نشون میداد تضا رنگ بین رنگ مو و ریش مشکی و پوست سفید چهرشو جذابتر کرده بود و با کت و شلواری مشکی که داشت تیپش تکمیل شده بود بر خلاف اونا که خیلی بلند میخندیدن و مسخره بازی و شوخیای الکی داشتن این سنگینتر ب نظر میرسید.

بعداز بریدن کیک و دادن کادوها دیگه کم کم مراسم رو ب اتمام بود.مژگان اومد پیشمونو گفت بیایید با خانواده و دوستای دیگم اشناتون کنم...نمیدونم چرا اما برام جالب شده بود که بدونم اون پسره کیه و چ نسبتی با مژگان داره.انگار نداو ماندانام بدشون نمیومد درموردشون بدونن با خنده بهشون اشاره کردنو گفتن مژی نگفته بود دوستای ب این باحالیم داری.مژگان درحالی که میخندید دستشو بالا بردو ازشون خاست بطرف ما بیان.برام سخت بود بخام تیزو دقیق ب چهرهاشون نگاه کنم اما سنگینی نگاهاشون رو میتونستم حس کنم.مژگان گفت معرفی میکنم پسرعمم مازیار و اون دونفرم پسرعموهام سعید و سامان هستن.مازیار مربی تئاتر هست و استقبال میکنه از هنرجوهای داوطلب.سینا و سامانم دانشجو بودن.بنظرم مازیار خیلی سرتراز همشون بود متانت و سنگینی که البته شاید غرورش بود خاصترش میکرد.بعداز احوالپرسی و اشنایی خدافظی کردیمو رفتیم.تو راه برگشت ب مازیار فکر میکردم...


[ بازدید : 10 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]
[ شنبه 6 مرداد 1397 ] [ 18:26 ] [ tabasom ]
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر